ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر
که هنوز بعد شب صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پراز مه
ر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید...
و در آغاز بها
ر دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من
هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یآس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند....
ماه من!
غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
بگو با دل خود که خدا هست...خدا هست
او همانی است که در تار ترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم می داد!
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه ی زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی بودن اندوه است...
این همه غصه و غم,این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه ی یک باغند...
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است
پراز یاد خدا
و درآن باز کسی میخواند که خدا هست ...خدا هست
و چرا غصه؟؟؟ چرا؟؟؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 8:42  توسط pari
|
دلم گرفته...از دنیا و آدماش...از شهرو جاده هاش...از یه نفر و بهونه هاش....
میخوام برم...جایی که هیچکس منو نشناسه...منم هیچ کسو نشناسم...
اما...کجا برم؟
...از این دنیا نمیتونم برم!چون به اختیار خودم نیومدم که حالا هم...
از این شهرم نمیتونم برم!چون اختیار اینم دست خودم نیست...
از پیش اون یه نفرم که...اختیار اینم...
حالا کی گفته آدما قدرت اختیار دارن؟؟!!...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:14  توسط pari
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 14:31  توسط pari
|
تنهای تنها در تاریکی شب می رفتم دست های من از فانوس خالی شده بود!همه ی اندیشه هایم به ناکجا رفته بود!دست من ...انگشتان من خوشه های خشم را می فشرد.ثانیه های من از انعکاس بی کسی لبریز می شد!
تنها بودم در تاریکی شب!
باور میکنی؟من تنهااز بی راهه ی غربت سفر کرده بودم!شب انتظار تنهایی مرا میکشید...ماه منتظر بود تا من تبدار گردم...دریا منتظر بود تا فانوس دریایی من راه را برای قایقران سرگشته روشن کند...ولی هیچیک...
من می رفتم،من می آمدم،من آغاز یک تنهایی بودم!اما...ناگهان تو آمدی!از کجا به قلبم نشستی؟نمی دانم،شاید از افق روشنایی چون کنار فرود تو هنوزغبارذرات متراکم نور غلتان بود!دست مرا گرفتی وبردی مرا از میان اندیشه های پوچ،از میان تنهایی های بی پایان گذر دادی!تا در وجود معلومم به خویش بپیوندم و من دستم را با جسارت بر سراسر پیکر تنهایی خود کشیدم،دیگر وجود تنهایی ام سرد نبود،فرشته ی خشم را که فشرده بودم به باد بخشیدم!اندیشه هایم باور شدند...اکنون در اکنون معلوم در آهنگ پربار زمان در این ثانیه های سرد دوباره تورا می جویم،میان ما دنیایی از دانسته هاست.روشنایی شب ها اندیشه های پر ثمر فراموشی درد هاست.تنهایی بی پایان من در جست و جوی توست/ْ
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 14:25  توسط pari
|
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امشب شعری نخواهم نوشت
شمع را…………
برای تولدت روشن میکنم
و پرهایم را طواف میدهم
بر گرد آتشی که
تــــو در جانم روشن کرده یی
تکه خاکستر کوچک کافی است………..
تا پر سوخته حرمت پیدا کند.
جشن تولد توست
و من به دنیا می آیم و خاکستر می شوم……
تا راز حضور تو را بدانم
من امشب ققنوسم
"تولدمون مبارک بهترینم"
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تولدمون مبارک عزیزم
<:-P



+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 21:32  توسط pari
|
سال ۸۸: رای من کجاست؟. . . سال ۸۹: نان من کجاست؟. . . سال ۹۰:قبر من کجاست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11:44  توسط pari
|
ترس
شب تیره وره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله ی بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه
من بر ما چه گذشت؟کس چه داند
در بستر سبزه های تر دامان
گویی که لبش بر گردنم اویخت
الماس هزار بوسه ی سوزان
بر ما چه گذشت؟کس چه داند
من او شدم...او خروش دریاها
من بوته ی وحشی نیازی گرم
او زمزمه ی نسیم صحراها
من تشنه میان بازوان او
همچون علفی زشوق روییدم
تا عطر شکوفه های لرزان را
درجام شب شکفته نوشیدم
باران ستاره ریخت بر مویم
از شاخه ی تکدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از این نسیم بی پروا
گربا تنم اینچنین درآویزد
ترسم که ز پیکرم میان جمع
عطر علف فشرده برخیزد...!
پرنده گفت:این امکان ندارد همه قلب دارند!کرگدن گفت:کو؟کجاست؟من که قلب خود را نمی بینم!پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی آن را نمیبینی!ولی من مطمئن هستم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.کرگدن گفت:نه!من قلب نازک ندارم من حتما یک قلب کلفت دارم!پرنده گفت:تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه پرنده را بترسانی و به جای اینکه لگدش کنی به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با او حرف میزنی!کرگدن گفت:خب این یعنی چه؟پرنده گفت:یعنی میتواند عاشق بشود!کرگدن گفت:اینهایی که میگویی یعنی چه؟پرنده گفت:یعنی اینکه بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم...کرگدن چیزی نگفت!یعنی داشت دنبال یک جملهی مناسب میگشت.فکر کرد شاید بهتر است همهن اولین جمله اش را بگوید اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید!کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم میخواهد تو روی پشت من بمانی؟پرنده گفت:نه!اسم این نیاز است!من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشود احساس خوبی داری .اما دوست داشتن از این مهم تر است!کرگدن نفهمید که پرنده چه میگوید.روزها گذشت روزها...ماه ها...و پرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هرروز پشتش را می خاراند!کرگدن گفت:احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی نیست!؟پرنده گفت:نه کافی نیست.کرگدن گفت درست است کافی نیست چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم!راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم!پرنده چرخی زد و پرواز کرد و آواز خواند جلوی چشمان کرگدن!کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد اما سیر نشد.کرگدن میخواست همینطور تماشا کند!با خودش گفت:این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیا...و این پرنده قشنگ ترین پرنده ی دنیا...و او خوشبخت ترین کرگدن دنیاست.احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد و ترسید و گفت:پرنده...پرنده ی عزیزم...من قلبم رادیدم همان قلب نازکم را که میگفتی...اما...قلبم از چشمم افتاد حالا چکار کنم؟پرنده برگشت و اشک های کرگدن را دید و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز تو یک عالمه از این قلب های نازک داری .کرگدن گفت:راستی اینکه کرگدنی دوست دارد پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد یعنی چه؟پرنده گفت:یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق میشوند.کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟پرنده گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد.کرگدن باز هم منظور پرنده را نمی فهمید اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ...باز پرواز کند...واو باز هم تماشایش کندوباز قلبش از چشمانش بریزد.کرگدن فکر کرد اگر قلبش همینطور از چشمش بریزد یک روز حتما" قلبش تمام میشود!آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم!حالا که پرنده به من قلب داد چه عیبی دارد بگذار تمام قلبم را برای او بریزم...!
تقدیم به کرگدن های عزیز به امید روزی که قلبشان از چشمانشان بیفتد!
تم ویندوز 7 در چهار رنگ متفاوت مخصوص سیمبیان سری ۶۰ وژن
http://tak-gsm.mihanblog.com/post/13
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 14:54  توسط pari
|
مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردي نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را. و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي، و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي، او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني ولي او تو را دوست دارد… ! " جورج كارلين 
يا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم.
که اينجا جمعه بازار است
و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه مي دادند.
در اينجا قدر مردم را به جو اندازه مي گيرند
...در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان در به در اندازه مي گيرند
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست.
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم ...پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر ...من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم
. دکترعلی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:51  توسط pari
|
همه چی آرومه،همه چی تأمینه این چقدر خوبه که قیمتـــا پایینــــــــه! همه چی آرومه مسئولا خوابیدن شک نداری دیگه تو به اوضاع من همه چی آرومه من چقدر خوشحالم .........صد تومن تو جیبم به خودم می بالم! تو داری می میری از چشات معلومه
من فقط بیکارم همه چی آرومه بگو این آرامش تا ابد پابرجاست..!
مردي که خيلي عاشق بود پشت شيشه آسمانخراش نشسته و سيگار مي کشيد . مرد آنقدر عاشق بود که وقتي آخرين پک را به سيگار زد يادش رفت که بايد ته سيگارش را پايين بياندازد ، نه خودش را
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:38  توسط pari
|
تقدیم به اسفنجی...
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان اتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن؟
شب پراز قطره های الماس است
آنچه از شب به جای میماند
عطر سکراور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیا ها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگرتو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد؟
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو میخواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم ارام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست!
قبرستانی آرام و ما در آغوش هم...بوسه....بوسه... بوسه
و تنها... ما مردگانیم که میدانیم... گناه لذت بخش ترین نعمت خداست!
سلام. به سیستم گویای نانوایی شاطر اکبر خوش آمدید؛ جهت اطلاع از قیمت نان عدد ۱، ثبت نام خرید نان به صورت قسطی عدد ۲، طرحهای تشویقی رنگی عدد ۳ و شرکت در قرعه کشی پنج نان ریگان در هفته عدد ۴ را فشار دهید 



+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 12:15  توسط pari
|